تبليغاتX
ماتریکس2

ماتریکس2

به وبلاگ خودتان خوش امدید

+ نوشته شده در  20 Nov 2005ساعت 6:14 AM  توسط علیرضاحیدری!  | 

+ نوشته شده در  19 Nov 2005ساعت 10:26 AM  توسط علیرضاحیدری!  | 

این هم آلبوم جدید از شکیلا جون (عاشقان شکیلا حال کنن)

HTTP://WWW.KEIVANMUSIC.BLOGFA.COM

آهوی وحشیhttp://alireza-h.blogfa.com/

در این دنیاhttp://alireza-h.blogfa.com/

ای عشقhttp://alireza-h.blogfa.com/
عاشقان را عشق فرمان می دهد

لب خاموشhttp://alireza-h.blogfa.com/

صبوریhttp://alireza-h.blogfa.com/

سفرhttp://alireza-h.blogfa.com/

صورتگر نقاشhttp://alireza-h.blogfa.com/

+ نوشته شده در  19 Nov 2005ساعت 10:15 AM  توسط علیرضاحیدری!  | 

این هم آلبوم آقای محسن چاوشی و حامد هاکان (عاشقان محسن )

+ نوشته شده در  19 Nov 2005ساعت 10:6 AM  توسط علیرضاحیدری!  | 

اموزش دختر بازی

+ نوشته شده در  15 Nov 2005ساعت 12:2 PM  توسط علیرضاحیدری!  | 

ببببببببببببببببببب...........

یادمان باشد امروز جفایی نکنیم          اگر در خود شکستیم صدایی نکنیم

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند         طلب عشق زهر بی سرو پایی  نکنیم!

+ نوشته شده در  15 Nov 2005ساعت 9:33 AM  توسط علیرضاحیدری!  | 

سلام به شما عزیزان بفرمایید

 http://www.alireza-h.blogfa.com/

 جدید ترین آلبوم Djaligator با نام yalla yalla با همکاری اندی و هنگامه ، برای دانلود به ادامه متن مراجعه کنید.

 دانلود آهنگ ها

Dj aligator new album(2006).this album is yalla yalla.powerd by  dj aligator, andy, hengameh

+ نوشته شده در  14 Nov 2005ساعت 10:41 AM  توسط علیرضاحیدری!  | 

    
+ نوشته شده در  12 Nov 2005ساعت 7:42 PM  توسط علیرضاحیدری!  | 

از همه شما عزیزان متشکرم که ما رو با پیامهای قشنگتون همراهی میکنید !

مهسا (به تو میرسم ) / شکیلا ( لب خاموش ) / یه سری آهنگها درخواستی بچه ها / یه سری آهنگ رپ
ahanghaa.blogfa.com " مهسا - به تو می رسم "                                  " شکینظر یادتون نره !لا - لب خاموش " 

Har kaso bishtar doost dary.mp3 1.1M  
Kaiser - Entegham.mp3 1.0M  
Mano Bebar.mp3 1.2M  
NafaseAkhar.mp3 1.1M  
To Ro Tanha Nemizaram.mp3 1.3M  

+ نوشته شده در  10 Nov 2005ساعت 9:23 AM  توسط علیرضاحیدری!  | 

تعطیلی موسیقی پاپ...............

البوم مسعود امامیwww.alireza-h.blogfa.com
سلام دوستان...

هدیه ما به شما ::  حتما آهنگ زیبای "امون بده" از مسعود اسلامی رو به یاد دارید ::.

البته باید بهتون بگم که این خواننده اسمش "مسعود امامی هست که زبون به زبون چرخیده تا شده اسلامی !!

آلبوم کامل مسعود رو برای اولین بار از این وبلاگ برای شما عزیزان آماده کردیم ::

 " مسعود امامی - آلبوم کامل = امون بده "

track 1www.alireza-h.blogfa.com

track 2www.alireza-h.blogfa.com

track 3www.alireza-h.blogfa.com

track 4www.alireza-h.blogfa.com

track 5www.alireza-h.blogfa.com

track 6www.alireza-h.blogfa.com

+ نوشته شده در  10 Nov 2005ساعت 9:19 AM  توسط علیرضاحیدری!  | 

امروز البوم جدید افشین رو هم به نام (ماچ) را با کیفیت بالا و به صورت کامل برای دانلود گذاشتم که دانلود کنید www.alireza-h.blogfa.com

www.alireza-h.blogfa.com

عسلی )www.alireza-h.blogfa.com

tak-music.tk

 

اشکامو پاک کن )www.alireza-h.blogfa.com

ازاینجا برو ( www.alireza-h.blogfa.com

بدجوری عاشقت شدم ( www.alireza-h.blogfa.com

بیخیال ( www.alireza-h.blogfa.com

دیگه ازت بدم میاد ()www.alireza-h.blogfa.com

فکرشو کن )www.alireza-h.blogfa.com

ماچ )www.alireza-h.blogfa.com

من ( www.alireza-h.blogfa.com

شیطونک )www.alireza-h.blogfa.com

+ نوشته شده در  10 Nov 2005ساعت 9:16 AM  توسط علیرضاحیدری!  | 

یه آهنگ خیلی خیلی قشنگ هم براتون میذارم.این آهنگ remix از Dj aligator و هنگامه هستش.

تو دانلود این آهنگ شک نکنید.مطمئن باشید که پشیمون نمیشید.

www.pmc.blogfa.com

 

این آهنگ رو کمتر جایی شنیدم.پس میشه گفت که کار نوعیه

for see you-Dj aligator feat hengameh  دانلود

 

 

 

(فکر میکنم لازم باشه این رو بگم که به علت اینکه خودم این آهنگ و آهنگ حمود ناصر رو آپلود کردم باید بعد از باز شدن صفحه لینک به مدت ۱۵ ثانیه صبر کنید تا گزینه اهنگ بالا بیاد.موفق باشید)

+ نوشته شده در  10 Nov 2005ساعت 9:12 AM  توسط علیرضاحیدری!  | 

+ نوشته شده در  8 Nov 2005ساعت 7:44 PM  توسط علیرضاحیدری!  | 

 

سلام دوستان

اومدم این مطلب «چی شد من عاشق شدم»

 

این من نیستم !!! اشتباه نشه

 

امیدوارم دو دوست خوبم (ندا و فهیمه) از این فرصت  به نحو احسن استفاده کنن چون فکر نکنم دیگه به این زودی ها از این فرصت ها نصیبشون بشه!

شما هم یه مدتی که من نیستم یه نفس راحتی بکشید(یادتون نره! فقط یک نفس نه بیشتر)  در ضمن اگه میشه تو این مدتی که من نیستم این فهیمه رو نصیحت کنید! گیر داده (از نوع سه پیچ) ، میگه : چرا تو عکسات نمی خندی و گیر داده باید یه عکس بذاری در حالی که نیشت تا بناگوش باز باشه!

 

ببخشید که خودمونی حرف زدم  توی این پست! آخه آدم بعضی حرفها رو نمی تونه توی دنیای واقعی بزنه (مثل مطلب قبلی) و این وبلاگ خوب جاییه خدایش! دلم براتون تنگ میشه...

 

به امید سلامی دوباره

علی یارتان

خدا نگهدارتان

+ نوشته شده در  6 Nov 2005ساعت 7:36 PM  توسط علیرضاحیدری!  | 

تفاوت دانشکده با دانشگاه

اسامی دیگر دانشگاه : گاوداری دکتر جاسبی، دانشگاه

حتما الان از خودت می پرسی چرا سه حرف آخر کلمه دانشگاه را اینگونه نوشته است؟

ترکیب دختر و پسر در یک مکان منجر می شود به اضافه شدن این سه حرف به آخر آن مکان.

 

اسامی دیگر دانشکده : CNN ، نَرکده

دانشکده را می توان به یک دهکده ای تشبیه کرد که بچه های پاکی در آن مشغول به تحصیل هستند و به دور از هر گونه پلیدی و پلشتی!

 

تغییرات ظاهری دانشگاه بر روی دانشجو : خودتان ببینید

 

 

 

تغییرات باطنی دانشگاه بر روی دانشجو : بگذریم . . . !

 

تغییرات ظاهری و باطنی دانشکده بر روی دانشجو : هر چی بشه بدتر نمیشه!

 

دو سوال از خودم دو جواب از شما : اگر در دانشگاه دختر و پسر جدا از هم بودن باز هم این همه شور و شوق رسیدن به دانشگاه در میان جوانان وجود داشت؟

کسی را سراغ دارید که جو دانشگاه روی او تاثیر نداشته است؟

 

نتیجه ای که محققان گرفته اند : هر جا که دختر باشد آن طرف تر پسری در حال شماره نوشتن است.

 

پاورقی : CNN = سازمان نرهای ناکام

 

دانشجو باشید نه بر هر قیمتی!

+ نوشته شده در  6 Nov 2005ساعت 7:22 PM  توسط علیرضاحیدری!  | 

دوست داری چه جوری بمیری؟

دوست داری چه جوری بمیری؟

همیشه دوست داشتم در این مورد بنویسم...

راستش من مثه خیلی ها نیستم... من همیشه به فکر مرگ هستم و از مرگ نمی ترسم و دوست دارم هر چه زودتر این لحظه فرا برسه... آقا/خانم یه دفعه فکر نکنید من افسرده یا از این جور چیزا هستم! نه اصلا ابدا... من خیلی هم الکی خوشم... تازه یه امید پیدا کردم که نگو و نپرس...

ولی من فکر می کنم هر چی تو این دنیا بمونم بیشتر گناه می کنم واسه همین دوست دارم مرگ زودتر بیاد سراغ من... تا بار گناهم کمتر بشه.

 

 

اما من دوست ندارم به این سه روش بمیرم :

 

1- سوختگی : یادم میاد یه شب انگشت اشاره ی من سوخت. فقط سر انگشتم بود ولی خداییش خیلی سوختم. تو آب می ذاشتم می سوخت. پماد می زدم می سوخت. حالا تصور کنید آدم به این روش بمیره.

 

2- تصادف : تصادف خودش بد چیزیه. بدتر از اون زمانی هست که بعد از تصادف سوار ماشین بشی. حتی یه مورچه هم که از کنار ماشین رد میشه می ترسی.

یادم میاد یه بار داشتیم از خونه داداشم با آژانس بر می گشتیم خونه. من بودم مادرم بود و خواهرم.

راننده ی ناشی آژانس می خواست از یک بریدگی خیابون بره اونطرفه خیابون.

 بدون اینکه نگاه کنه (ببخشیدا، مثه گاو).

گاز داد رفت وسط خیابون یه ماشین هم به سرعت اومد کوبید به بغل ماشین (در عقب). بنده که سرم محکم خورد به جایی که خودمم نفهمیدم کجا که بعدا فهمیدم اون ناحیه لطف کرده اند و باد فرموده اند.

و خلاصه به خیر گذشت.

در ضمن من الان موتور دارم... لذا یه زمانی اگر دیدید غیبت من طولانی شد و خبری از من نشد بفهمید مُردم یا در حال مُردنم.

 

3- زلزله : این آخریش که فکر کنم من به همین روش خواهم مُرد. هم چنین ما کرمانی ها باید 60 درصد احتمالِ مردنمان را به این حساب واریز کنیم. شک نکنید زلزله ای بزرگ در کرمان در پیش است امروز نه، 10 سال دیگه... به قول جوونای قدیمی که میگن : دیر و زود داره سوخت و سوز نداره.

 باور نمی کنید چقد وحشتناکه این زلزله. بی مروت به هیشکی رحم نمی کنه. همه رو می لرزونه.

 

خب! من از خدا می خواهم اگر قرار بر این است که صد سال دیگه به یکی از این روش ها یا هر سه روش با هم بمیرم جونمو همین الان تقدیمش کنم.

 

ترسناک ترین جای دنیا ! که همه ی ما یه روزی همینجا می خوابیم و می شورن ما رو

 

بهترین نوع مردن هم که دیگه من نگم... خودتون بهتر از من می دونید...

اینکه گفتم دوست دارم بمیرم، هم شوخی بود و هم جدی... آدم می تونه زنده باشه و برای بهتر و راحت زندگی کردن تو اون دنیا تلاش کنه... که هدف خدا از خلقت ما نیز همین بوده... (جای استاد معارف ما خالی!!!)

 

مطلب را خواندید؟ یک نگاه به موضوع بنداز...

 

زنده باشید...

<:P:>
+ نوشته شده در  6 Nov 2005ساعت 7:20 PM  توسط علیرضاحیدری!  | 

حراج زيبايي

ترسیدی؟

نه بابا عین خیالمون هم نیست. سگ كی باشه بخواد حرفی بزنه!

مگه خودش همش چشمش دنبال اینو اون نیست منم چشمشو كور میكنم. وقتی از تاكسی پیاده شدم مدام این حرفها در گوشم می پیچید و از یاد آوری دو خانمی كه در تاكسی نشسته بودند و با كمال وقاحت مشغول تجدید آرایش و بد گویی از كسی كه انگار شوهرشان بود و نگاه وقیحانه راننده كه در آینه به آنها زل زده بود متاسف بودم.

همیشه از دیرباز شنیده بودیم دختران در مرحله انتخاب همسر سعی میكنند با نمایش زیباییهایشان نظر مردان را جلب كنند تا برای انتخاب همسر گزینه های بیشتر داشته باشند.

همیشه گفته بودند كه جلوه گری زنان خصوصا زنان شوهر دار در همه فرهنگها ناپسند بوده.

اما این عمل ناشایست امروزه در جامعه ما شیوع پیدا كرده و جلوه گری زنان به صورت یك ارزش در آمده است.

در نظامهای سرمایه داری معتقدند تمام سرمایه هایی كه در یك جامعه وجود دارد باید در اختیار همگان قرار گیرد كه البته زیبایی چون یك سرمایه است از این امر مستثنی نیست.

در یك تقلید آگاهانه گروهی از زنان كشورمان به صورت یك ویترین متحرك و یك مانكن سیار در آمده اند. و با پوشیدن لباس های كوتاه و تنگ و با آرایشهای آنچنانی مدام در فكر جلب توجه و شكار نگاههای شیطانی بعضی از مردان می باشند. جالبتر اینجاست كه وقتی به رفتارشان اعتراض میشود دم از آزادی و پیشرفت دنیا میزنند!!! حالا كجا این سبكسری ها آزادی معنا شده ما نمی دانیم؟

اما اگر بخواهیم آزادی را اینگونه تعریف كنیم چقدر میتوانیم دوام بیاوریم؟ و نگذاریم این آزادی گسترش یافته و تا ناكجا آباد كشیده نشود؟ همه ما متاسفانه معنی دقیق آزادی را گم كرده ایم.

در میهمانیها,خیابانها,پاركها و... شاهد حضور زنانی هستیم كه سرمایه نجابت و زیبایی خود را به حراج گذاشته اند و واقعا نمی دانند تا كی خریدار دارند. آنان بارها از طرف مردان چشم چرانی كه مورد توجه نمی باشند دچار دردسر میشوند و ناگهان به مرحله سقوط میرسند كه دیگر نه جای اعتراض است نه تاسف.

زیرا خود كرده را تدبیر نیست.

 

 

هر چند در جامعه كنونی و با توجه به محدودیتها امكان شناخت مناسب جوانان از یكدیگر نیست اما آنچه در حال حاضر با عنوان آزادی در حال گسترش است نه با هدف شناخت جوانان از هم بلكه به صورت انگیزه خود نمایی زنانه قابل توجیه است.

پوشیدن شلوارهای كوتاه, مانتوهای تنگ, طرز آرایش مو و صورت فقط و فقط برای ارضای نگاه های شیطانی ست.

مطمئن باشید كه هیچ مردی خصوصا مرد ایرانی با این شناخت به دنبال انتخاب همسر نمی باشد زیرا مطمئن است كه این زن بعدها نیز می تواند همین رویه را ادامه داده و به دنبال شكار تازه ای باشد. یك مرد ممكن است در دیدن و لذت بردن خودش را آزاد و راحت حس كند اما در انتخاب یك شریك زندگی مناسب بسیار سخت و حساس می باشد.

خطاب به دختران ایرانی كه همگی از نعمت زیبایی برخوردارند باید گفت كه: سرمایه عفت قابل بازگشت نیست و تمامی آنانی كه این سرمایه را وسیله و هدف سیاستهای تبلیغاتی و یا ارضای غرایز شخصی خور قرار داده اند هیچ گاه زحمت كمك به او را به خود نمی دهند و به راحتی به دنبال سوژه جدید و پر سود تری هستند پس لااقل از آنچه داریم اگر به خوبی استفاده نمی كنیم آنرا در اختیار خود بگیریم و نگذاریم به دست هر سود جویی بیفتد.

 pouya_love51@yahoo.com

+ نوشته شده در  6 Nov 2005ساعت 7:10 PM  توسط علیرضاحیدری!  | 

گفت و گو با دو زن مرده شور در بهشت زهراى تهران

گفت و گو با دو زن مرده شور در بهشت زهراى تهران

از ميان كاج هاى بلند و سر به فلك كشيده كه رد مى شوى، جاى پاى هيچ موجودى را نمى شود پيدا كرد. اينجا محبت ها مى آيند و با رفتن آن عزيز در بستر تنهايى، تنها به خاطره اى كوتاه و بلند زنده مى شوند.
غصه ها اما اينجا ماندگارترند. غصه هاى زنانى كه براى آخرين بار روى به كسانى مى كنند كه ديگران از آنان وحشت دارند.
...
وحشت در نگاه اين زنان درد كشيده شايد از ما است. خاطراتشان تلخ و عشق هايشان واقعى...
دلم چه زود براى آن زن تنگ مى شود. همان زنى كه دست هايش را از من پنهان كرده است، دستانى كه به گمان او ۱۴ سال به جرم شستن اجساد بايد پنهان شود. انگشتان باريكى كه هزاران چين و چروك را از خط هاى ننوشته زندگى بر خود ثبت كرده اند...
خيلى با هم حرف مى زنيم، آنقدر كه بالاخره دستانش را از زير چادر سياه بيرون مى آورد. به انگشتان لاغر و تكيده اش نگاه مى كنم، اشك هايى كه در چشمانش حلقه زده و جمله اى كه مى گويد و مى رود، اما مرا تا روزها، ماه ها و شايد تا وقتى كه بار ديگر دستان او به من برسد و براى رفتن آماده ام كند، به خود مشغول مى كند.
اينجا هيچ خاطره شيرينى نيست، بهترين خاطره شيرين من صحبت با شماست!
از بهشت زهرا بيرون مى زنم و به درختان كاج و زنان مرده شور فكر مى كنم. آنهايى كه در انتهاى جاده زندگى ايستاده اند، جايى كه درختان گنجشك ندارند، تنها آنها هستند و دستانى خسته و نگاهى به غم نشسته و بغضى كه گاه مى تركد و ما را تا انتهاى آن مسير؛ «مرگ» مى برد. واژه اى كه از شنيدنش هم مى ترسيم، هر روز توسط آنان لمس مى شود و پناه بى پناهى شان مى شود.
خودش را طورى در چادر سياه رنگى كه به سر دارد پيچيده كه احساس مى كنم از من فرار مى كند. زنى است چاق و هيكلى، كنارم مى نشيند با چند صندلى فاصله. نگاهش مى كنم. لبخندى مى زنم و صندلى كنارى ام را نشانش مى دهم.

چند سال دارى؟
۴۸ سال.
چند سال است اينجا كار مى كنى؟
۱۴ - ۱۳ سال.
چى شد آمدى اينجا كار كنى؟
نياز مالى. چهار تا بچه دارم.
شوهر ندارى؟
چرا، بيكار است.
چطورى با كار در اينجا آشنا شدى؟
شنيده بودم اينجا «مرده شور» مى خواهند. چند بارى آمدم و از پشت شيشه به كار زنان مرده شور نگاه كردم و بعد هم وارد اين كار شدم.
نمى ترسيدى؟
من كلاً آدم خيلى ترسويى بودم، وقتى وارد اين كار شدم سى و دو، سه سال بيشتر نداشتم. من حتى از تاريكى و سايه هم مى ترسيدم. روزهاى اول حال خاصى به من دست مى داد.
چطور مى شدى؟
فكر مى كردم كه الان مرده زنده مى شود.
بعد چكار مى كردى؟
هيچى. اصلاً مرده نمى شستم. خلعت مى بريدم. سعى مى كردم كه اصلاً به جنازه ها نگاه نكنم.
چقدر طول كشيد تا بتوانى جنازه بشويى؟
۷ - ۸ ماهى طول كشيد.
مجبور شدى؟
نه! اينجا هر كس كه جديد مى آيد تا خودش نگويد كه مى تواند مرده بشويد، كسى اجبارش نمى كند. من هم بعد از آن چند ماه خودم گفتم مى توانم مرده بشويم.
اولين كسى كه شستى را يادت مى آيد، چند ساله بود؟
نه! يادم نيست. آن موقع سعى مى كردم نگاهش نكنم.
شوهرت با اين كار تو مخالفت نمى كند؟
نه، مى گويد برو سر كار.
چند ساعت در روز بايد كار كنى؟
۸ ساعت.
در اين مدت چند مرده مى شويى؟
تقريباً روزى ۷۰ - ۶۰ مرده داريم. من روزى ۱۶ - ۱۵ مرده مى شويم.
چند نفريد؟
۴ سنگ و روى هر سنگ ۴ نفر كار مى كنند. يكى مرده را مى شويد، يكى آب مى ريزد، يكى خلعت مى اندازد و يكى آنجا را تميز مى كند.
تو چه كار مى كنى؟
من خلعت مى اندازم.
كدام مرگ به نظر تو تلخ تر است؟
مرگ جوان ها و تصادفى ها. مرگ بچه ها هم خيلى تلخ است. دلم خيلى براى آنها مى سوزد.
تا حالا شده خواب مرده هايى را كه شستى، ببينى؟
نه، ولى خواب زياد مى بينم كه دارم مرده مى شويم.
تا حالا در خواب با مرده اى كه شسته اى، حرف زده اى؟
نه! اصلاً به خوابم نمى آيند.
اوايل كارت چه خواب هايى مى ديدى؟
كابوس مى ديدم.
نمى ترسيدى؟
حالا ديگر نمى ترسم. وقتى بيدار مى شوم انگار يك خواب معمولى ديده ام. آن اوايل از خواب، سايه و تاريكى مى ترسيدم، ولى حالا ديگر از هيچ چيز نمى ترسم.
تا حالا شده يكى از عزيزانت را كه مرده، خودت بشويى؟
من در اين مدت شاهد مرگ عزيزانم نبوده ام، ولى اگر روزى اتفاق بيفتد، نمى توانم عزيزانم را بشويم.
چرا؟
برايم ناراحت كننده است، اعصابم به هم مى ريزد.
بچه هايت مى دانند كه اينجا چه كار مى كنى؟
بله مى دانند.
فاميل و همسايه ها چه؟
مى دانند.
چه واكنشى دارند؟
واكنش خوبى ندارند.
چطور برخورد مى كنند؟
سرد برخورد مى كنند. مرا دست كم مى گيرند.
در اين مواقع چه مى كنى؟
در جمع و ميهمانى ها نرفته ام. خودم را كنار مى كشم. ۱۴ سال است به مجالس عروسى پا نگذاشته ام. فقط عروسى دخترم رفته ام.
بچه هايت ازدواج كرده اند؟
فقط دخترم.
دخترت براى ازدواج مشكلى نداشت؟
نه، براى اينكه كسى از خانواده شوهرش نمى داند.
دوست داشتى شغل ديگرى داشته باشى؟
نه! من اينجا را دوست دارم.
مگر اينجا چه چيزى به تو مى دهد؟ اينجا چه چيزى دارد كه برايت جذاب است؟
اينجا از نظر ايمان و نزديك شدن به خدا خيلى خوب است. اينجا حمام آخرت است. يك روزى هم بالاخره نوبت من مى شود.
تا حالا همكارانت را شسته اى؟
يكى از آنها چند وقت پيش فوت كرد و من خودم او را شستم.
حتماً در شستن او بيشتر دقت كردى و بهتر او را شستى؟
نه، برايم فرقى نمى كرد. او را هم مثل ديگران شستم.
مرده ها با هم فرقى هم دارند؟ از چهره شان مى شود فهميد چطور آدم هايى هستند؟
بعضى ها صورتشان خيلى نورانى است و من فكر مى كنم حتماً آدم خوبى بوده كه اينقدر نورانى است. بعضى ها هم خيلى خوشرو هستند.
اگر كسى كه نمى داند تو شغلت چيست و بميرد و اطرافيانت او را بياورند، چكار مى كنى؟
ناراحت مى شوم.
خودت را پنهان مى كنى؟
نه! ولى از اينكه متوجه شده اند ناراحت مى شوم.
هيچ وقت شده با شوهرت دعوايت شود و او به خاطر كارت تو را سرزنش كند؟
آره، يك بار با من دعوا كرد و به بچه ها گفت مادرتان مرده شور است. از اين حرف ناراحت شدم و گفتم به بچه هايت بگو مادرتان زحمتكش است.
از كلمه مرده شور بدت مى آيد؟
نه بدم نمى آيد، ولى براى مردم جا نيفتاده است. آنها شغل ما را پست ترين شغل مى دانند. براى مردم هنوز كار ما جا نيفتاده است، ولى براى خودم ديگر عادى شده است.
كدام مرگ خيلى سخت است؟
مرگ مادر.
كدام مرگ خيلى با گريه و ناراحتى و بى تابى همراه است؟
مرگ فرزند.
كدام مرگ عادى است؟
مرگ مادر شوهر!
جدى مى گويى؟
بله! واقعيت را بايد گفت.
در اين مورد خاطره اى هم دارى؟
عروسى آمده بود كه ما در حال شستن مادرشوهرش بوديم. او مى خنديد و در دلش انگار پسته مى شكست. به او گفتم: نخند، از اينجا برو بيرون. يك روز هم نوبت خودت مى شود.
خودت مادرشوهر دارى؟
نه! من وقتى ازدواج كردم، مادرشوهر نداشتم.
مرده ها ترسناك ترند يا زنده ها؟
زنده ها. مرده كه جانى ندارد تا خطرى داشته باشد. اين زنده است كه هر كارى مى كند.
اگر شب ناچار باشى ميان مرده ها بخوابى، نمى ترسى؟
نه! حتى اگر صد تا جنازه هم باشد وحشت نمى كنم.
زيباترين گل به نظرت چيست؟
هيچ گلى مثل فرزند زيبا نيست.
بزرگترين غصه هر كسى به نظرت چيست؟
داشتن اولاد بد.
چه غذايى را دوست دارى؟
فسنجان.
چه غذايى را خوشمزه مى پزى؟
۱۴ سال است ديگر غذا نمى پزم.
چرا؟
فكر مى كنم هيچ كس دوست ندارد از دست كسى كه مرده مى شويد، غذا بخورد. وقتى دامادم به خانه ام مى آيد و دخترم مى گويد مامان برايت اين غذا را پخته، دعوايش مى كنم شايد دامادم دلش نكشد از دست پخت يك مرده شور بخورد.
چرا اين طورى فكر مى كنى؟ مگر كسى به تو در اين مورد حرفى زده است؟
نه كسى حرفى نزده، ولى طرز رفتارها اين را نشان داده است.
فكر نمى كنى خيلى حساس شده اى؟
نمى دانم. دخترم هم مى گويد حساس شده ام.
از وقتى اين كار را مى كنى اخلاقت عوض نشده است؟
چرا عوض شده ام. رفتارم عوض شده است. كمتر رفت و آمد مى كنم. خودم را از همه كنار مى كشم. از اينكه مى بينم زن ها دورهم مى نشينند و حرف ديگران را مى زنند، خوشم نمى آيد.
به نظر تو چه فرقى بين كار تو با كسى است كه در مثلاً آسايشگاه زندگى مى كند؟
فرق در مرگ و زندگى است.
مرگ يعنى چه؟
مرگ مثل خواب است. هر كس خوب باشد، برايش آسان است و اگر اعمال كسى بد باشد، سخت جان مى دهد.
چه تعريفى از زندگى دارى؟
) ...
سكوت)
چه آرزويى دارى؟
خوشبختى بچه هايم.
چند سال بايد كار كنيد تا بازنشسته شويد؟
به ۵۵ سالگى كه برسيم، بازنشست مى شويم.
شغل شما جزو مشاغل سخت و زيان آور است؟
بله! كار ما سنگين است.
تو بايد ۷ سال ديگر كار كنى تا بازنشسته شوى؟
عمر من اينقدر نخواهد بود.
زندگى يعنى چه؟
رفتار خوب كردن!
مى دانى تا حالا چند مرده شسته اى؟
نه نشمرده ام. اين كار برايم جالب نبود.
كار تو روى اشتهايت موقع ناهار تأثير ندارد؟
نه!
بيشترين حرفى كه با همكارانت مى زنى در چه موردى است؟
خودمان يا مرده اى خاص!
بيشترين جمله اى كه از همراهان مرده اى مى شنوى؟
خوب بود. حيف، جوان بود و ...
شش دخترى كه در درياچه پارك شهر غرق شده بودند را شما شستيد؟
بله. خيلى ناراحت شدم. من هم بچه دارم. خواهر و برادر دارم. خيلى دلم سوخت. مگر مى شود ناراحت نشد.
كدام مرگ در ذهن تو مانده و يادت مى آيد؟
يك بچه ۶-۵ ساله بود. به خاطر ناراحتى قلبى مرده بود. تنها بچه خانواده بود. خيلى به دل مى نشست.
يك مورد هم مربوط به پيرزنى بود. آنقدر نورانى بود كه چهار بار او را شستم. اين قضيه مربوط به ۸-۷ سال پيش است، ولى هنوز يادم مانده است.
چقدر تعطيلى داريد؟
كار ما تعطيلى ندارد. گاهى مرخصى مى گيريم و گاهى هم به ما استراحت مى دهند.
چند نفريد؟
۱۶
نفر.
جوان ترين تان چند ساله است؟
۳۰
ساله.
و باسابقه ترين؟
تازگى خانمى بازنشسته شد كه ۲۶ سال سابقه كار داشت.
تلخ ترين خاطره ات؟
حدود ۲۰ دختر بودند. مينى بوس شان در ولنجك تصادف كرده بود. همه شان دانش آموز و نوجوان بودند. فكر كنم ۹ سال پيش بود. مرگ شان به عنوان تلخ ترين خاطره ام شده است.
خاطره شيرينى هم دارى؟
اينجا شيرينى نيست. پيام مرگ شيرين نيست.
در زندگى ات چه؟
بهترين خاطره من صحبت با شماست.
دوست داشتى پرنده باشى و از اينجا پر مى كشيدى؟
كسى كه دلش پر از غم است هر جا كه برود همان است. چه پرنده باشد و چه ...
غم تو چيست؟

+ نوشته شده در  6 Nov 2005ساعت 7:7 PM  توسط علیرضاحیدری!  | 

دفاع از حقانیت قرآن یا توهین به شعور یک ملت

دفاع از حقانیت قرآن یا توهین به شعور یک ملت

تو این یکی دو روز گذشته برگه ای در بعضی مناطق شهر کرمان از جمله دانشگاه توزیع میشه که عکس یک موجود عجیب روش چاپ شده و با عنوان "مسخ به خاطر توهین به قرآن" نوشته شده که یک دختر هلندی به قرآن توهین کرده وبه این شکل در اومده و از اینجور قضایا...

من نمیدونم چه کسی و با چه هدفی اینکارو می کنه ولی حتما خبر نداشته که این موجود عجیب که قراره دختره مسخ شده این قصه باشه یک مجسمه است که در نمایشگاهی در کشور هلند به نمایش در اومده و نه یکی که چند تا از اینجور مجسمه ها اونجا برای نمایش گذاشته شده.

نمی دونم ولی به نظرم این انتشار و توزیع برگه ها خودش می تونه توهین بزرگی به شعور یک ملت مسلمون باشه و فقط اینو بگم که حرمت قرآن شکستنی نیست و اونی که محافظ این کتابه نیاز نداره چنین نمایشی برای اثبات قدرتش برگزار کنه....یا حق

 

 

عکس اصلی مجسمه در نمایشگاه:

 

 

کودکی در حال تماشای مجسمه:

 

 

عکس مجسمه در نمایشگاه از زاویه ای دیگر:

 

 

مهرداد : این عکس را چند هفته پیش یکی از دوستان برای من آف گذاشت. حال از همان دوست عزیز که در انتشار این عکس کمک شایانی کرد این مطلب را نیز برای دیگران ارسال کند تا کسانی که به شعورشان توهین شده است.

آگاه باشند...

جا دارد از دوست پُر کارم! آقا وحید به خاطر این مطلب تشکر کنم.


+ نوشته شده در  6 Nov 2005ساعت 7:5 PM  توسط علیرضاحیدری!  | 

+ نوشته شده در  4 Nov 2005ساعت 11:22 AM  توسط علیرضاحیدری!  | 

+ نوشته شده در  1 Nov 2005ساعت 11:57 AM  توسط علیرضاحیدری!  | 

 

سلام به همه ی دوستانم امیدوارم حالتون خوب باشه و همیشه شاد و خوشحال باشین

اینم یه دسته گل برای شما

اینم یه شاخه گل زیبا ! ایناهاش

+ نوشته شده در  31 Oct 2005ساعت 4:12 PM  توسط علیرضاحیدری!  | 

 
+ نوشته شده در  31 Oct 2005ساعت 4:4 PM  توسط علیرضاحیدری!  | 

 
+ نوشته شده در  27 Oct 2005ساعت 10:56 AM  توسط علیرضاحیدری!  | 

البوم جدید فرخ بنام(به من نخندعزیزم

+ نوشته شده در  23 Oct 2005ساعت 12:17 PM  توسط علیرضاحیدری!  | 

سیاوش قمیشی (متولد 1324-1945 در اهواز و بزرگ شده در تهران )

سیاوش قمیشی
 سیاوش قمیشی (متولد 1324-1945 در اهواز و بزرگ شده در تهران ) آهنگساز, شاعر, تنظیم کننده و خواننده ای ست که در بین عموم به عنوان خواننده و برای خواص به عنوان آهنگساز و خواننده اعتباری ویژه و متفاوت دارد. نخستین وجه و شاید مهم ترین وجه تفاوت آثار سیاوش قمیشی در ملودی هایش نهفته است. ملودی هایی بسیار متأثر از موسیقی کلاسیک (اصیل) ایران و در عین حال مبتنی بر آکورد های غیر معمول و کاملأ غیر ایرانی که  ترکیبی عجیب و درخشان را از موسیقی ایرانی و غربی در قالب ترانه های پاپ (Popular) به وجود آورده است و همچون مهری برجسته, برداشت ناب سیاوش قمیشی را از هنر ایرانی با اشرافی جامع بر انواع موسیقی غیر ایرانی به نمایش می گذارد. در بیشتر آهنگهای ساخته سیاوش رگه هایی روشن و قوی از موسیقی ایرانی را می توان یافت که گرچه روایت جز به جز موسیقی ردیفی ایران نیستند اما به خوبی حس ایرانی بودن را حتی در ذهن شنونده ی غیر حرفه ای متبادر می کنند و این هنر اوست که با گریز آگاهانه از تکرار سنتی و نخ نما, ملودی های ظریف ایرانی را همچون تارهای طلا بر پیکره ی ترانه اش می بافد. با کمی دقت در آلبوم های سیاوش میتوان بسیاری از برداشت های آزاد وی را از موسیقی کلاسیک ایران به وضوح مشاهده کرد. در واقع سیاوش قمیشی و هم نسلان موفقش آموزش موسیقی را از کودکی به طور خودآگاه یا ناخودآگاه با موسیقی ناب ایرانی شروع کردند. شنیدن روزمره ی اجراهای بسیار موثق و اصیل از بزرگان موسیقی ایران در سالهای 1320و1330 از رادیو تهران تجربه ای تکرار نشدنی برای هم نسلان سیاوش به عنوان کودکان آن روزگار و بزرگان آینده موسیقی نوین ایران بود که به مرور پس از آشنایی با حوزه های دیگر, موسیقی عملی را از طریق مراجع و منابع کاملأ جدا آموزش دیده وتجربه می کردند.

            سیاوش قمیشی خود سالهای 1970 را در انگلستان (مهد موسیقی راک) گذرانده و آموزش موسیقی دیده است. موسیقی گروههای بزرگ غربی و شرایط زمانی – مکانی فعالیت آنها را از نزدیک درک و لمس کرده و آثارشان را عملا مشق و اجرا نموده است. این آمیختگی عملی با موسیقی روز دنیا در کنار ذهنیت و ناخودآگاه انباشته از ملودی های موسیقی ایران, زمانی که منشا خلق هنری قرار گرفتند ترکیبی نو و بدیع از ملودی و هارمونی را پدید آوردند که پیشتر همانندی نداشت. از این روست که موسیقی سیاوش قمیشی را یکی از بهترین نمونه های هنر هم نسلانش می دانیم. او با برداشت ویژه اش از انواع موسیقی و با توجه کامل به موزیک روز دنیا به ویژه در حیطه ی پروگرسیو تنظیم, صداسازی و میکس به مرز نوآوری و خلاقیتی کامل رسیده و در بیان خود قوام ودوام یافته است. همکاری با تنظیم کنندگانی آگاه و خوش ذوق (که بعضا با وجودی که ایرانی نیستند, توانسته اند با موسیقی ایرانی ارتباط برقرار کنند) و نکته سنجی شخص سیاوش در استفاده ی آگاهانه و هوشمند از صداسازی های الکترونیک و ساوند افکت های عجیب و بجا در تنظیم قطعاتش, به موسیقی او تنوعی خاص و رنگارنگی منحصر به فردی بخشیده است که موزیکالیته ی ترانه های او را به گونه ای بهتر و جذاب تر نمایان میکند. از لحاظ شعری, ترانه هایی که سیاوش برای کار انتخاب میکند چند ویژگی اساسی دارند که مهم ترین آنها سادگی و روانی کلام و دوری از پیچیدگی های معماگونه ی شعری است.

            سیاوش از دیرباز علاقه ای به استفاده از کلام روشنفکر مأبانه و غیر مردمی نداشته است و با انتخابی آگاه, به دام ابتذال ناشی از ساده پسندی و بی هویتی هم نیفتاده است. فضای ترانه های او فضایی روشن و امیدبخش است, به دور از سایه های خاکستری و سیاه رایج در ترانه ی نوین ایران.

اعتراض موجود در ترانه های انتخابی او هم نوع با موسیقی ای, اعتراضی سیاه و خمود نیستو از تلخی و شیرینی توأم برخوردار است. جالب این که متقابلأ در کارنامه ی هنری سیاوش به هیچ رو با ترانه های بی معنی و سبک سرانه هم مواجه نمی شویم. شادترین ترانه های او, نه در کلام و نه در موسیقی به مرز انحطاط و ابتذال نزدیک نمی شوند و شعر و موسیقی ترانه های شاد او هم ا ز حدود تشخص, حجب و آبرومندی مأخوذ به حیا بیرون نمی روند. مضامین ترانه های سیاوش عموما مضامین و موضوعات عاطفی در حوزه زندگی فردی و اجتماعی اند و"عشق, زندگی و حرکت" در این میان نقش محوری و کلیدی دارند و داستان هر ترانه هم غالبأ با پایانی روشن و امید بخش همراه است. سیاوش در شناخت و کشف ملودی پنهان در شعر استعدادی خداداد دارد و با قوه ی درک ریتم بسیار خوب, ضرب آهنگ مناسب شعر و ملودی را برای کارش می یابد. به همین دلیل, در آلبوم هایش همه نوع ترانه با ریتم های گوناگون شنیده می شود, تنوعی که شنونده را دچار ملال ناشی از یکنواختی آلبوم نمی کند. او در اجرای ترانه هایش صاحب سبکی مشخص است. آشنایی عمیق با ملودی و تنظیم ترانه ای که آهنگ آنرا بر مبنای توان حنجره و نقاط ضعف و قوت صدای خود ساخته و ویژی های خاص صدایش اعم از تونالیته و موزیکالیته ی صدا, نتیجه ی خوانندگی اش را بسیار درخشان و پر ثمر کرده است. صدای زخمی و خش دار, آمیخته با تحریرها و غلت ظریف آواز ایرانی جملات آهنگین را با صمیمیت و احساسی ژرف و بی غش می خواند که گویی شعر و آهنگ تنیده بر هم, از جان خواننده بر می آیند و بر دل شنونده می نشینند. به جرأت میتوان گفت هیچ آهنگسازی در موسیقی ترانه ی نوین ایران, در طی سی سال گذشته همانند سیاوش قمیشی حرکتی رو به جلو و کمال طلب با حفظ و افزایش روز افزون تعداد مخاطبان نداشته است. ترانه های سیاوش قمیشی (ترانه به معنای جمع آهنگ و شعر و صدا) مخاطب عام دارد و این عمومیت به ویژه در بین جوانان دیده می شود. شاید او تنها آهنگساز/خواننده ای ست که هر چه بیشتر کار میکند مخاطبان و علاقه مندان جوان تری پیدا می کند و به زبان موسیقی به جوانان, زندگی, عشق و نشاط می بخشد, همچون دوستی همسن در خلوتشان میخواند و مانند پدری مهربان سنگ صبور درد های جوانی شان می شود. همه ما – نسل بعد از انقلاب – در داخل و خارج کشور با صدای سیاوش قمیشی زندگی کرده ایم , عاشق شده ایم, گریسته ایم, خندیده ایم و نفس کشیده ایم. با او بوده ایم و او با ما بوده است.

            موسیقی و صدای سیاوش همچون زندگی اش ساده, روان و بی پیرایه است و به سادگی در ضمیر پاک جوانان می نشیند و شاید از این روست که جوانان بسیار دوستش می دارند چرا که جوانی مظهر سادگی و یکرنگی ست. سیاوش قمیشی مانند سرزمین زادگاهش انسانی آفتابی است, آفتاب وجودش بی غروب

+ نوشته شده در  23 Oct 2005ساعت 12:14 PM  توسط علیرضاحیدری!  |